من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
 

و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها
 
همه جا در پی تو می گردم...
 
 
 
 
 
 
  
هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم
 
تو نمی فهمی اندوه مرا
 
چه بگویم به تو ای رفته ز دست
 
شدم از مستی چشمان تو مست
 
شده ام سنگ پرست
 
مرگ بر آنکس دلش را به دل سنگ تو بست
 
تو نمی فهمی اندوه مرا ...
 
 
 
 
وقتي دلم به درد مي ايد و كسي نيست به حرفهايم گوش كند وقتي تمام
 
غمهاي عالم در دلم نشسته است وقتي احساس ميكنم دردمندترين انسان
 
عالمم وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند و كسي حرمت اشكهاي
 
نيمه شبم را حفظ نمي كند وقتي تمام عالم را قفس ميبينم بي اختيار از كنار
 
آنهايي كه دوستشان دارم بي تفاوت ميگذرم...
 
 
 
 
 

کاش آن روز که تقديم تو شد همه ي هستي من 
 

مي سپردم که مواظب باشي جنس اين جام بلور است

 

 لبريز از عشق و غرور گر بازيچه شود        

 مي شکند... مي شکند ...مي شکند... مي شکند 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

كاش هيچوقت عشقي متولد نميشد كه
 
احساسي بميرد
 
 
 
مهربانا!
 
میدانم که تا تو راهی نیست.
 
میدانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد.
 
میدانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است.
 
میدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام من هستی.
 
اما نمیدانم  
چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشوم؟ 
دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان.
 
کمکم کن!
 
من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم.
 
                                 تنها تو را...ای مهربانترین مهربانان!

 

 
دستي نيست تا

 

نگاه خسته ام را نوازشي دهد.

 

اينجا ،باران نمي بارد...

 

فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند

 

دست هاي مهرباني ،فقيرتر از من اند...!

 

نامردمان عشق نديده ،

 

خنجر کشيده اند بر تن برهنه   و بي هويتم !

 

دلم مي خواهد آنقدر بنويسم

 

تا نفسهايم تمام شود.

 

آنقدر دفترهاي کهنه را سياه کنم ،
 
تا سَرَم   ، فرياد کنند.
 
مي خواهم امشب ،
 
شاعر نو نويس کوچه ها شوم.
 
بوي غربت کوچه ها

 

امان بُريده است...!
 
 
 
 
 
مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا ...

 

دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را

 

عرضه کند ،
 
ولي

 

واژه ها باز هم غريبي مي کنند.
 
مي خواستم ،

 

کاغذي بيابم منت نگذارد ،

 

تنش را بدستانم بسپارد ،

 

تا نوازشش دهم ،

 

اما ، اعتمادي نيست...!

 

اين لحظه ها ي لعنتي ،
باز هم مرا عذاب مي دهند...

 

اين دقيقه هاي بي وفا ،

 

بي وجدانترين ِ عالم اند...!
 
دستي نيست تا
 
دستهاي خسته ام را

 

گرم کند...

 

نگاهي نيست ،
 
تا مرا اميد دهد...

 

نفسي نمانده تا به آن تکيه کنم.

 

اينجا،
آخرين ايستگاه عاشقيست...!
 
 
 
 
 
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم
 
 دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم
 
دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي
 
مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي
 
پرستش
 
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد
 
 نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست
 
 
 
انقدر برايت در زمين ستاره كاشته ام كه ابرها هم رو سفيد شده اند !زيبا
 
چشمهاي بارانيم پر از دلواپسي است دلم تنگ است حواسم پرت تو باز هم
 
 ميگويي حوصله كن انقدر برايم نوشته اي حوصله كن نازك من كه ديگر
 
باورم شده دوستم داري 
 
 
 
 
چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمي خواهم به اين زخم دل خونين دگر
 
مرهم نمي خواهم همه نامهربانانند در اين دنياي پرتذوير چنين شد حاصل
 
عمرم...که جز مرگم نمي خواهم
 
 
 
 
 
تا گرمه آغوشت شدم / چه زود فراموشت شدم
 
تقصير تو نبود خودم / باري روي دوشت شدم
 
كاشكي دلت بهم مي گفت / نقشه قلبم و داره
 
هر كی زد ورفت و شكست / يه روزيه جا كم مياره
 
موندن و سوختن و ساختن
 
همه يادگاره عشقه
 
انتقام از تو گرفت
 
كاره من نيست كاره عشق
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

 

 

مقصر نبودی

 
مقصر نبودی
 
 
عاشقی یاد گرفتنی نیست
 
هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد
 
عاشق که بودی
 
دستِ کم
 
تَشَری که با نگاهت می زدی
 
دل آدم را پاره نمی کرد
 
مهم نیست
 
من که برای معامله نیامده ام
 
اصل مهم این است
 
که هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند
 
وتو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای
 
نوشتن
 
فقط بهانه ای است که با تو باشم
 
اگر چه
 
این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند...
 
 
 
 
 
 
 

گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من

 

 

نيست

 

من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ

 

 

دليلی , و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام

 

درون دست های من , سيب سرخ گاز زده ايست که

 

 

نمی دانم چطور به دست من رسيده است

 

و من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف

 

 

خویش گوش سپرده ام

 

محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده

 

 

است

 

و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم

 

 

به وسعت ندانسته هايم

 

و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است

 

 

مثل انتهای خواسته های بی انتهای من

 

 

اطرافم را آدم ها گرفته اند که هر کدامشان , مثل من ,

 

بدون اينکه بدانند برای چه , بر سنگفرشی از باقيمانده

 

 

مردگانشان , قدم می زنند

 

و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب

 

 

زمزمه می کنند : چه هوای خوبی !

 

من جزء لاينفک دروغ ها و آدم ها و مردگانی هستم که

 

 

بر سطح توده ای مدور

 

بر مدار صفر درجه ای به مرکزيت نوری دست نيافتنی

 

 

می چرخند

 

می دانم , روزی , به دليلی که هيچ ارتباطی به من

 

 

نخواهد داشت

در حفره ای تاريک , که هيچگاه متعلق به من نخواهد بود

 

در زير سنگفرشهايی که خيلی زود , گذرگاه عابران بی

 

 

خيال خواهد شد

 

مدفون می شوم

 

انگار نه انگار که بودنی برايم بوده است

 

و انگار نه انگار که رفتنی

 

اين موضوع نه به من مربوط می شود و نه به هيچ کس

 

 

ديگر

 

اين موضوع يک اتفاق ساده است

 

يک اتفاق ساده مسخره

 

برای اينکه تنوعی باشد برای گريز از تکرار قدم زدن های

 

 

بيهوده

 

و به گمانم کسی هم آن بالاهاست

 

که نظاره میکند مردن تدریجی ام را ...

 

از فراز آسمان لاجوردی دست نیافتنی

 

 

 

 

 

 

نمی دانم کدامین روی

 

نمی دانم کدامین بوی

 

نمی دانم کدامین سوی

 

مرا با شوق و بیتابی همراه خود می برد

 

و آن سان که من غرق در افکار بی رحم جدایی

 

زیر اشکهایم جان می سپردم

 

و تو آرام در بستر رویاهای من بی خیال از مردنم

 

آرام می راندی و با پلک فرو بسته تاب می خوردی

 

من در درون خود چیزی یافتم

 

چیزی که مرا خواند

 

چیزی که تو را راند

 

و مرا از آن خواب آشفته رهانید

 

نگاهم، صدایم هر جا که باشد سپاس و شکر دانش شد

 

و از این ذهن بی تابم تو را برد

 

خودم را برد

 

تمام هستی ام را برد

 

آری هستی پوچی که می انگاشتم تمام وجودم بود

 

 

وجودی که تو فاتحش بودی

 

وجودی که تو عاشقش بودی

 

به یادت هست...!!!

 

آری بهترینم

 

در زمستانی که از سوز جدایی تمام زندگی یخ زد

 

صدایم مرد

 

نگاهم مرد

 

و من در بهاری نو شکفتم باز

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

به فراموشي ام مسپار تا طلوع

 

 

دوباره لبخند

 

 

می پرسی تو را دوست دارم؟

 

 

حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم

 

مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟

 

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه

 

 

و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟

 

می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟

 

مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

 

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟

 

راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به

 

 

زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو

 

 

نمی گوید ؟

 

عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می

 

 

کند ؟

 

همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش

 

 

است

 

ای بی وفا

 

 

 

آرزویم اینست :

 

نتراود اشک در چشمان تو هرگز

 

مگر از شوق زیاد

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

 

و به اندازه هر روز

 

هر لحظه

 

تو عاشق باشی

 

عاشق آنکه تو را می خواهد

 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

 

و تو را دوست بدارد

 

به همان اندازه

 

که دلت می خواهد

 

 

 

دلم فقط تو رو میخواد

 

 

هر کسي سهم خودش را طلبيد

 

سهم هر کس که رسيد

 

داغ تر از دل ما بود

 

ولي نوبت من که رسيد

 

سهم من يخ زده بود!

 

سهم من چيست مگر؟

 

يک پاسخ

 

پاسخ يک حسرت!

 

سهم من کوچک بود

 

قد انگشتانم

 

عمق آن وسعت داشت

 

وسعتي تا ته دلتنگيها

 

شايد از وسعت آن بود

 

که بي پاسخ ماند

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

اشكهايم

  نگاه هايم

  حرفهايم

  و سكوتم

  نه

  هيچ يك اثري نداشت

  همه بي اثر بود

  مي رود

  بدون نگاهي

  و من فكر مي كنم

  و به ياد مي آورم

  روزي را كه گفت " من هستم،تو هم باش "

  نگاهي مي كنم

  من هستم

  اما او............

مي نشينم

در كور سوي كوچه ي تنهايي

روزها به صبر

شب ها به انتظار

گذر زمان

گذر عمر

گفتند چون مي گذرد غمي نيست

گذشت

اما با غم

گفتند اين نيز بگذرد

گذشت

اما سخت

حال چه كنم

به چه شوقي

به چه اميدي

گذرعمر را تماشا كنم

در انتهاي كوچه ي تنهايي

 

 

 

حرف آخر:

 

خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم

 

که ....خیالت آمد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

وخداوند مهربان

 

دستان مرا كه خويش را گم كرده بودم در دستانش گرفت

 

و من

 

به اندازه ي تمام ابديت احساس امنيت كردم

 

دستانش بوي گل ياس بوي مر يم بوي نوازش مي داد

 

و آنگاه بود كه خداوند خوب مرا به ميهماني همه ي عشق ها دعوت نمود

 

و من

 

عاشق شدم...

 

 

قسم به مهتاب كه عكس رخ اوست...

 

عزيز دل.....

 

گفتم كه هيچگاه اشكهايم را نمي بيني مگر .....

 

در شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ.....

 

خودت برايم خواندي...نگذار در لحظاتي از زندگي به خاطر كوچك ترين

 

چيزها كه بزرگ جلوه ميكند اشك در چشمانت

 

جاري شود اشك براي شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ

 

است...

 

و امروز من در بزم بودن با تو اشك ريختم تا چشمانم نا تمام نماند وكوير

 

تنم پر شد از بوي عطر تو...

 

هق هقي نشنيدي آرام گريه كردم همچون شمع....

 

 

 

کسي درد خنديدنم را نفهميد

و از ريشه پوسيدنم را نفهميد

همان اول راه  او از من جدا شد

که به بيراهه پيچيدنم را نفهميد

زمين و زمان پشت سر ميزد اما 

کسي بر زمين خوردنم را نفهميد

چنان نرم و آهسته در خود شکستم

که حتي ترک خوردنم را هم نفهميد

 

 

دلم می سوزه واسه نامه هایی که هیچ وقت پست نشدند و رو طاقچه اتاق

 

،مثل همیشه توی تب انتظار سوختند.......

راستی چه کسی می دونه فردا فرصتی برای جبران نامهربونی ها و

 

غفلت های امروز پیدا می کنه...؟؟!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

 سراغ دريچه اي مي روم که روبه افقي سبز گشوده مي شود

به پيشواز کبوتري سرخ که از خاکسترش گل مي رويد

من از سمت ستاره ها به پيشواز مردي خواهم رفت

که با تمام ابعاد کج و معوج خيالش ، قابل پرستش است

و عاقبت به انتظار کسي خواهم ماند که با سکوتش سخن مي گويد

من کسي هستم که با خود ققنوس سوقات مي برد

و تنها آرزويش اين است که باورش کنند

و در پايان قصه ...

پشت تمام اين دريچه هاي خيس ،

يک افق به سمت پنجره تنهايي من سبز مي شود ...

وقتي که باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند .

من ثبت خواهم شد در تاريخ:

زني از جنس باران ...

خيس خيس ...

به ا نتظار مردي بود دستفروش...

که در خيابان تلخ تنهايي ، کبوتر سرخ مي فروخت .

من

ثبت خواهم شد ،

 

حکایت غریبیست

ای تو هم بغض هنوز از من و ما عاشقتر

ای تو از خاصیت عاطفه پیغام آور

همدم دور به من مثل تن من نزدیک

صاحب قصه ی میلاد و هنوز و آخر

رحم کن دست تو پرپر شدنو می فهمه

رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه

با چه ترسی بی تو دور از چشم تو می زیستم

من حریف جذبه ی چشم تو هرگز نیستم

رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی

پشت این پنجره ی خالی قابم نکنه

دارم از فکر رسیدن به تو آباد می شم

تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه

رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه

رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه

ای مراقب چراغ نفس من در باد

نفست به شعر من جرأت عریانی داد

بال پرواز من در به در عاشق باش

چون که در من کسی از اوج پریدن افتاد

رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه

رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

اینک برایم اشک بریز - اینک زمان برای جسارت تنگ است - شانه هایت را

 

لمس نکرده ربودند و نهایت تمام حرف هایمان شد ... افسوس - چقدر غریبه

 

شده ایم - اینک فقط من و تو هستیم - تنهای تنهای تنها

 

 

مرگ من نزدیک است

باور کن

لحظه ی سخت نبودن

بسیار

نزدیک است

باور کن

دیگر از پنجره ی بسته ی شهر

هیچ کس

شعر زیبای زمان را

نتوان ریخت برون

دیگر از چلچله ها هیچ کسی نیست بدارد خبری

مشت ها بود نشان خروار

و نهایت شبهی بود که من می دیدم

عینکی باید داشت

عینکی تا ابدیت

تا عقل

و نه دل

و دل از باغچه باید به برون کرد سریع

که مبادا اندکی جهل کند یک احساس

من

سپیدار بلندی بودم

سایه ام

برگ و تمام هستی ام

مال کسی بود روزی

من به یک زیر نگاهش جان به جان دادم و او

باز مرا خوب ندید

حال چند تکه ی بی ارزش چوبی هستم

چند تکه که به دیده زشت است

ارزان است

در عمل این ها نیست

من به تاراج تمام لحظه های آبی احساسم

مدیونم

و زمانی که جهان در گرو مشت من است

می خندم

و بلند خواهم گفت

این فقط

ذره ای از

شعله ی چند تکه ی چوب زشت است

من

سپیدار بلندی بودم ...

حال تنها شعله و آتش و دردم

همین 

 

شاید بتوانم در وادی عشق کلبه ای رنگین تر از رنگ بال پروانه ها بسازم پنجره اش را باز کنم

تا بشود

مامن امنی برای پروانه های عاشق شمع وجود را بر طاقچه ءمهر روشن کنم تا پروانه راز

عاشق شدنش را برایم بگوید ومن بی ریای بی ریا در سوز دل او اشک حسرت بریزم دل را

مفروش کنم با فرش عاطفه

و دیوانگان بی مهر را در آن مهر و یک رنگی بیاموزم اما نه ...

می خواهم به غول تنهایی بگویم که دیگر در مدار زندگی کسی را ندارم که از عشق به پروانه

بگویم یا کسی را ندارم که از عشق و بودن برایش درد دلی بگویم می خواهم مقابل پنجره خزه

ای بکارم تا ظالمانه پروانه ها را برایم شکار کند برکه ای بسازم ودر آن مرغابیان بی مهری

پرورش دهم می خواهم نهال بی توجهی را از نو بکارم و آن را با نا امیدی ابیاری کنم می

خواهم از کینه برای پروانه ها سخن بگویم و به آنها بگویم که از شما بیزارم از شما که عاشقید

شما که عشق را حتی به قیمت بالهایتان انتخاب کردید ولی من عشق و معشوق امید و مهر و

زندگی را با هم از دست داده ام ..

 

به سرخی دستان تو در زمستان


و به زیبایی معصومیت غریبانه ات در انتظار

اشکهای تو همیشه مخفیانه ریخته می شود


و خنده های من اشکارا سروده می شود

شاید معنی زندگی را دیر فهمیده ای و می گریی


و من بیرحمی آن را زود فهمیده ام و می خندم


راز خنده های من به درد هایم است


درد های من گناه گریه های توست

 


 

در جستجوی تو...............

در جستجوی تو

گشتم شبانه روز

در انحنای فکر

در گنبدی گلین

در وهم یک نیاز

لای سکوت شب

در باوری ز دور


در گردوخاک گور


غافل از اینکه تو


در باد صبحگاه


در آب چشمه سار


در یک شعاع نور از روزنی ز خاک


زیر سکوت سنگ


همراه یک نگاه


هر جا و هر کجا


تو با منی و من در جستجوی تو...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد


باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد


غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر


با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد


خاك كم آب شده مثل كويري تشنه


شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد


سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد


باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد

 

 

خدایا! مرا از خود مران ، مرا به خودم وا مگذار.
خدایا! دلم تنگ است برای هم صحبتی با تو. مرا در خودم غرق مکن. نگذار که در مرداب خود پرستی ام دست و پا زنم.
خدایا! لذت با تو بودن را با لذت غرق در گناه از من مگیر. خدایا! طعم عبادت خالصانه ات را بر من بچشان و بر من نور رحمتت را بیفشان.
خدایا! قلبی ده که جز یادت هیچ چیزخشنودش نکند. خدایا! سری ده که جز فکر تو در آن نباشد. خدایا! دستی ده که جز فرمان تو نبرد. خدایا! پایی ده که جز به راه تو نرود. خدایا! زبانی ده که جز کلام تو هیچ نگوید. چشمی ده که جز بزرگیت هیچ نبیند. گوشی ده که جز سخن تو هیچ به جان نگوید.
خدایا! بر من لطفت را بباران. خدایا! اگر گناهان من به اندازه ریگ بیابان باشد ولی لطف و رحمت تو بیشتر از گناهان من است. می دانم که مرا بارها و بارها بخشوده ایی و من بارها و بارها توبه ی خود شکسته ام. اما چه کنم که من بنده ی خطاکارم و تو خدای خطاپوش. چه کنم که اگر خدایم نبودی هرگز خطا نمی کردم که چون تویی مهربان، در تمام عالم نیست که از من درگذرد.
خدایا! مرا به حال خود مگذار. مرا در این نیستیم تنها نگذار. بگذار که هستی ام را در تو پیدا کنم. بگذار که این وجود فانی ام را به وجود پاینده تو زنده نگه دارم.
خدایا! مرا از مرحمتت محروم مگردان. مرا با تمام بدی هایم ببخشای و مرا از وجود پر مهرت محروم نکن.
خدایا! تو می دانی که من محتاج توام می دانی که جز تو کسی را ندارم می دانی که هر لحظه به تو نیازمندم، پس دستم را بگیر و یاریم ده که تو را فرمان بردار باشم و تو را به شایستگی بندگی کنم. و هیج وقت هیج وقت تو را از یاد نبرم.

« لطف خدا بیشتر از جرم ماست.»

 

 

 

نمی دانم امشب کبوتر افکارم بر کدامین بام گشوده در
غبار نشسته که واژه ها برای یاری ام راه را گم کرده اند
تنها میدانم در این گم گشتگی باید از تو بنویسم.
عزیز ترینم! قلبم را فرش زیر پایت می کنم و نور چشمانم
را فانوس دریای مهربانیت. دوست گمگشته و سنگ صبور
 


 

روزهای تنهاییم .
تمام شکوفه های سیب و غنچه های یاس و مریم و مینا را
با گلابی از اشک چشمانم نثار قدم های بهاری تو میکنم
و همراه دعای خیرم بدرقه ی راهی که در پیش گرفته ای
اما نمی توانم به روزهایی که هنوز زمانه لحظه های با تو
بودن را شکار نکرده بود نیندیشم و به روزهایی که روی
نیمکتهای سنگی خاطره چراغی از مهربانی می افروختیم
و خاطره های خوش را با هم بودن را در آلبوم خیال خویش
حک می کردیم. ولی با همه ی اندوه فاصله گرفتن از تو
بسیار خوشحالم که به آرزوی خویش رسیدی......
......

 

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن
آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نرن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نرن

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

 

 

قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم

اما جاده عشق همراهي نمي كند

قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم

اما درياي عشق سرابي بيش نبود

قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد

اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي

قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد

اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني

قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم

اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري

قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم

اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي

قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم

اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !

شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري

اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست

پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم

و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم
 
 
 
می دانم کوله ام سنگین و دلم غمگین است
 
اما تو دلواپس نباش...نیامدم که بمانم  
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت

 مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش

قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...اشکهاي همدلي از روي مکر است

 و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم

مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

چشم من بیا منو یاری بکن

                                گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد

                                  کاری از ما ننمیاد زاری بکن 

اون که رفته دیگه  هیچ وقت نمیاد 

                           تا قیامت دل من گریه میخواد 

هرچی دریا رو زمین داره خدا

                          با تموم ابرای اسمونا

کاشکی میداد همه رو به چشم من

                        تا چشام به حال من گریه کنن 

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

                       تا قیامت دل من گریه میخواد

قصه گذشته های خوب من

                     خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن 

حالاباید سر رو زانو مبزارم

                        تا قیامت اشک حسرت ببارم

چرا هیچ کی مثل من غم نداره  

                        مثل من غربتو ماتم نداره

حالا که گریه دوای دردمه

                   چرا چشم اشک شو کم میاره

خورشید روشن مارو دزدین

                       زیر اون ابرای سنگین کشیدن

همه جا رنگ سیاه ماتمه

                         فرست موندنمون خیلی کمه

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

                     تا قیا مت دل من گریه میخوا

سر نوشت چشاش کوره نمیبینه

                         زخم خنجرش میمونه تو سینه

لب بسته سینه قرق به خون

                                  قصه موندن ادم همینه

اون که رفته هیچ وقت نمیاد

                     تا قیامنت دل من گریه میخواد  

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

 

حالا که کار تو شده***   پر از نیرنگو ریا

حالا که دل تو شده فرسنگها از خدا

به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه

نگو فقط تو رو دارم که باورم نمیشه

تو با این چرب زبونی هی به من دروغ میگی

میخوای گولم بزنی هی به من دروغ میگی

به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه

نگو فقط تو رو دارم که باورم نمیشه 

تو با دل شکسته ام این قده جفا نکن

تو اگه دوستم نداری این جوری بد تا نکن

به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه

 

نگو فقط تو رو دارم که باورم نمیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

 

سقف ما هر دویه سقف

دیوارامو یه دیوار 

 اسمونیا اسمونه

بهارامون یه بهار

اما قلبمون دوتاست

دستامون از هم جداست

گریه هامونتو گلو

خنده هامون بی صداست

نتونستم نتونستم

تورو بشناسم هنوز

 تو مثل گنگی رمزه توی یه کتیبه ای

که همیشه با منی اما برام قریبه ای

هنوزم ما میتونیم خورشیدو از پشت ابر صدا کنیم

نمی تونیم می تونیم

بهارو با زمین سوخته اشنا کنیم

نمی تونیم

هم شب و هم گریه ایم درد تو درد منه بگو

هر غصه بگودیگه وقت گفتنه

بغز ما نمی تونه این سکوتو بشکنه

مردم از دست سکوت

یکیمون حرف بزنه

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

 

مثل اسم خودم اینو میدونم

   می دونم که یه نفریه روز میاد

می دونم که وقتی از راه برسه

 

هرچی که خوبه واسه منم میخواد

درارو وا میکنم پنجرها رو میشکنم

مژده دیدنشو تو کوچه ها جار میزنم

وقتی از راه برسه بابوسه ای

قفل این  غم ستونو وا می کنه

منو تو یه شهر دیگه میبره

با هوای  تازه اشنا میکنه

 درارو وا میکن پنجرها رو میشکنم

مژده دیدنشو تو کوچه ها جار میزنم

توی این خونه در بسه

تو ی این صندو ق سر بسته

همه ارزو هام تو اون میشه

میون دیوارای سنگی

میون این همه دل تنگی

شوق زندگی ازم دور میشه

یه نفر داره میاد دیواررو برداره

یه نفر داره میاد زندگی رو میاره

درارو وا میکنم پنجرها رو میکشنم

مژده اومدنشو تو کوچه ها جار میزنم

تو ی این خونه در بسته 

توی این صندوق سر  بسته

همه ارزو هام دور میشه

میون دیواررای سنگی

میون این همه دل تنگی

 شوق زندگی ازم دور میشه

تو اوایناون یک نفر ای شب هم تن خسته

میتونین کلید باشین واسه درهای بسته

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

 

مثل اسم خودم اینو میدونم

   می دونم که یه نفریه روز میاد

می دونم که وقتی از راه برسه

 

هرچی که خوبه واسه منم میخواد

درارو وا میکنم پنجرها رو میشکنم

مژده دیدنشو تو کوچه ها جار میزنم

وقتی از راه برسه بابوسه ای

قفل این  غم ستونو وا می کنه

منو تو یه شهر دیگه میبره

با هوای  تازه اشنا میکنه

 درارو وا میکن پنجرها رو میشکنم

مژده دیدنشو تو کوچه ها جار میزنم

توی این خونه در بسه

تو ی این صندو ق سر بسته

همه ارزو هام تو اون میشه

میون دیوارای سنگی

میون این همه دل تنگی

شوق زندگی ازم دور میشه

یه نفر داره میاد دیواررو برداره

یه نفر داره میاد زندگی رو میاره

درارو وا میکنم پنجرها رو میکشنم

مژده اومدنشو تو کوچه ها جار میزنم

تو ی این خونه در بسته 

توی این صندوق سر  بسته

همه ارزو هام دور میشه

میون دیواررای سنگی

میون این همه دل تنگی

 شوق زندگی ازم دور میشه

تو اوایناون یک نفر ای شب هم تن خسته

میتونین کلید باشین واسه درهای بسته

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

 

مثل اسم خودم اینو میدونم

   می دونم که یه نفریه روز میاد

می دونم که وقتی از راه برسه

 

هرچی که خوبه واسه منم میخواد

درارو وا میکنم پنجرها رو میشکنم

مژده دیدنشو تو کوچه ها جار میزنم

وقتی از راه برسه بابوسه ای

قفل این  غم ستونو وا می کنه

منو تو یه شهر دیگه میبره

با هوای  تازه اشنا میکنه

 درارو وا میکن پنجرها رو میشکنم

مژده دیدنشو تو کوچه ها جار میزنم

توی این خونه در بسه

تو ی این صندو ق سر بسته

همه ارزو هام تو اون میشه

میون دیوارای سنگی

میون این همه دل تنگی

شوق زندگی ازم دور میشه

یه نفر داره میاد دیواررو برداره

یه نفر داره میاد زندگی رو میاره

درارو وا میکنم پنجرها رو میکشنم

مژده اومدنشو تو کوچه ها جار میزنم

تو ی این خونه در بسته 

توی این صندوق سر  بسته

همه ارزو هام دور میشه

میون دیواررای سنگی

میون این همه دل تنگی

 شوق زندگی ازم دور میشه

تو اوایناون یک نفر ای شب هم تن خسته

میتونین کلید باشین واسه درهای بسته

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

                        سه هم قصه ای از روز جدائی می خونیم

میگم ای دل دل الوده به درد 

                                       اگه روزی بکشم ناله سر

اه و نالم می گیره دومنشو 

                                     اتیش عشق میسوزونه تنشو

شبا وقتی منو دل تنهای تنها می مونیم

                                    و   اسه  هم قصه ای از روز جدائی میخونیم

تو مصیبت کشیدی ای دل میدونم

                                             میونه اتیشی دل میدونم

داری پرپر میزنی جون میکنی

                                               اینو از اشکای چشمت میخونم

شبا وقتی منو دل تنهای تنها میمونیم

                                  وا سه هم قصه ای از روز جدائی میخونیم

دیگه دل تفلکی دیونه شده

                                   مثل من دربه دراز خونه شده

نداره هیچ کسو دل میدونم

                                       دیون هم دم دیونه شده

شبا وقتی منو دل تنهای تنها میمونیم

 

                            وا  سه هم قصه ای از روز جدائی میخونیم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

 

سهراب گفتی چشمها را باید شست.......شستم  ولی ....

گفتی جور دیگر باید دید ...........دیدم ولی ......

زیر باران باید رفت.......رفتم ولی ....

اونه چشمهایش خیس وشسته ام را ...........نه نگاه دیگرم را

..........هیچکدام را ندید

 

فقط در زیر باران با طعنه ای خندید وگفت

دیوانه باران ندیده

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

توی چشمام  نگاه کن نگو دوستم نداری

                               نگو دیگه یش توندارم اعتباری

برای اخرین بار اسم منو صدا کن

                           بشینو قبل رفتن گریه ها مو نگاه کن

دونه دونه اشکام                 روی گونه هامه

غم  همه دنیا                    روی شونه ها مه

تموم زندگیمونو به ای عشقمون دادیم

                             نفهمیدیم چه طوری به دام هم افتادیم

بین منو تو امروز فاصله ها یه دنیاست

                          نرو که عاشقیمون قشنگترین اشتباست

 

 

 

 

 

الهی که شفا پیدا کنی تو  

                                       واسه دردات دوا پیدا کنی تو

تو این دنیا که بی وفا ئی رسمه

                                    رفیقبا وفا پیدا کنی تو

عمر تموم دنیا رو بگردی

                                     مثل من عاشقی پیدا کنی تو

برای افسانه من نا تمومه

                                  بدون اگه بری کارم تمومه

بهت گفتم بیا دنیای من باش

                                   کنارت حتی مردن ارزو مه

شنیدم تو دلت انگار میگفتی

                                    که عاشقی کجاست وفا کدومه

می خوام به سردی شبهام بخندم

                                   می خوام به پوچی فردام بخندم

وقتی میبینمت با دیگرونی

                                       تو اوج گریه هام میخوام بخندم

می خواد داد بزنم که تنهای تنهام

                                      می خوام وقتی میگم تنهام  بخندم

منم تو شهر غم زندونی تو

                                      غم وغصه دل ارزونی تو

نگو دوست دارم به یک غریبه

                                      میشه اون مثل من زندونی تو

رسید اون شبی که تو می خواستی

                                       چه بده اخر مهمونی تو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

 

همیشه چشماتو بستی *****اخرش منو شکستی

اخرش چشمای من باخت ***ولی اصلا تو رو نشناخت

منو تنها گذاشتی *****بگو دیگه دوستم نداشتی

رفتی تو پیش رقیبم ******همیشه دادی فریبم

دستمو بازم تو خوندی *****رفتیو پیشم نموندی

من از تو حسودی میخوردم ****اره من بی تو میمیرم

اما الان یه سرابی ******یه حباب روی ابی

حالا من چشمام و بستم ***نمی خوام بگی که مستم

من دیگه اخر کارم *****دیگه با هات کاری ندارم

نگرد دیگه کنارم ***دیگه از چشات بی زارم

بلند شو از کنارم ****من دیگه دوست ندارم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

 

زندگی گاهی عشقو نفرت*گاهی امید گاهی حسرت *گاهی

گاهی افتاده موندن بریدن *گاهی وقتا پر گشودن پریدن

*زندگی مثل یه سقفه تو وجود بی پناهی *زندگی عشق

محبت دل کندن *زندگی مثل یه جنگل تنها جنگی که قشتگه

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

 

تا به تو تکیه کردم **پشتمو خالی کردی

به رسم دل شکستن **بد جوری حالی کردی

بیا ببین چه خستم **غنی و دل شکستم

کوه غرور بودم **حالا به خاک نشستم

خیال می کردم تو برام پشتو پناهی

خستگیام یه تکیه گاهی **جای موهائی که برتو بستم

بلور قلبمو به پات شکستم **دیگه امروز دیدنت خوابو خیاله

عشق تو دوباره داشتن حالا امید محاله

تابه تو تکیه کردم **پشتمو خالی کردی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

خواستم از میان گلهای رنگارنگ گلی بچینم وتقدیمش

دارم مدتی فکرکردم  که کلام گل شایسته اش است

سر انجام گلی را انتخاب کردم و به او هدیه کردم نیم

نگاهی به من انداخت وبی رحمانه گلبرگهای ان را پر پر

کرد وبه زمین ریخت اشک از چشمانم سرازیر شد ولی

او مستانه خندید و رفت اخه او چه می دانست گلی را که

پر پر کرد گل عشق من بود

 

 

 

 

 

من همانم که تو را معجزه عشق خطاب می کردم تو همانی که مرا مثل

گذرگاه جهان می دیدی  افسوس که افسرده دلت سوخت دلم را

افسانه زیبای  رخت دوخت دلم را هر جا که نگاه نظری بر تو برگرداند

اتش به همه جا که نگاه نظری بر تو بر گرداند اتش به همه جان زد وافروخت دلم را

 

دوست دارم

 

 

 

هر کس به طریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا دوست مرا جدا میشکند

بیگانه اگر بشکند حرفی نیست

از دوست بپرسید چرا می شکند

شمعگر پروانه سوزاند خبر از خود ندید

اه عاشق زود گیرد دامن معشوق را

سر راهم دوتا شد وای بر من

رفیقاز من جدا شد وای بر من

رفیق از من جدا شد رفت غربت

به غربت اشنا شد وای بر من

 دوستی با هر که کردم کسی مرا یاد نکرد

 در قفس جان دادم وصیاد ارام نکرد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

 

هر کس به طریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا دوست مرا جدا میشکند

بیگانه اگر بشکند حرفی نیست

از دوست بپرسید چرا می شکند

شمعگر پروانه سوزاند خبر از خود ندید

اه عاشق زود گیرد دامن معشوق را

سر راهم دوتا شد وای بر من

رفیقاز من جدا شد وای بر من

رفیق از من جدا شد رفت غربت

به غربت اشنا شد وای بر من

 دوستی با هر که کردم کسی مرا یاد نکرد

 در قفس جان دادم وصیاد ارام نکرد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

از دست تو رنجیدمو چیزی نگفتم  با دیگران دیدم وچیزی نگفتم  کلی سفارش کرده بودی من نفهمم  این نکته را فهمیدم وچیزی نگفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

از دست تو رنجیدمو چیزی نگفتم  با دیگران دیدم وچیزی نگفتم  کلی سفارش کرده بودی من نفهمم  این نکته را فهمیدم وچیزی نگفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

از دست تو رنجیدمو چیزی نگفتم  با دیگران دیدم وچیزی نگفتم  کلی سفارش کرده بودی من نفهمم  این نکته را فهمیدم وچیزی نگفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

 

درد من بودی و هم درد نبودی

راه من بودی وتو همرا نبودی

غم من بود تو غمخوار نبودی

عشق من بودی فادار نبودی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

 

درد من بودی و هم درد نبودی

راه من بودی وتو همرا نبودی

غم من بود تو غمخوار نبودی

عشق من بودی فادار نبودی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

 

خاطره ان لحظه ای که گونه یخ زده ام را بوسیدی حس کردم وجودم را

گرمی خاصی در بر می گیرد و چه درد انگیز  زمانی که بی تو سپری شود

ای کاش زمانی زود بگذرد ومن و تو بار دیگر در محیطی بهتر با هم باشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 

وقتی ترکم کردی از خود بی خود شدم در خود شکستم من از خواب  بی خواب شدم اه چی می شد که عشق تو عشقی دروغین نبود دوست دارمگفتنات وعده ای شیرین نبود قصه های تو نگات منو به دات انداخت رنگقشنگان چشمات کار دل منو ساخت ان جدائی واسه من لحظه اخرم بود رفتن تو برامی من شکستباور بود تو که رفتی ولی عشق می مونه نفسام اسم تو رو  می خونه عشق تو توی رگهام می جوشه دل من قدر تو رو می دونه عاشق بودن برای تو بیهوده بود هوس بود برای تو عمر وفا کوتاه تر از نفس بود میون عشقهای خدا عشق تو شد نصیبم مگر گناه من چی بود که دادی تو فریبم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5 PM  توسط مجید   | 



ای آفریگار

با من بگو که زیر رواق بلند تو

آیا کسی هنوز

یک سینه  آفتاب و یا یک ستاره دل

در خود سراغ دارد

با من بگو که در این شب تسخیر نا پذیر

آیا چراغ دارد

ایا مردی مانده است

آیا دلی بی کینه و نفرت هنوز هست

با من بگو که چیزی جز درد مانده است

با من بگو که گوی بلورین چرخ تو

آیا به قدر مردمک چشم های ما با گریه آشناست

آیا همیشه از تو مدد خواستن رواست

ای آفریدگار من آرزوی یک دل دارم

دلی که رو به آسمان لطف تو باشد

دلی که سراسر شوق و ذوق کودکانه باشد

ای آفریدگار ما من آرزوی یک تن دارم

تا چشمش از زلال غم آلود آسمان

چیزی به غیر اشک جوید چیزی شبیه گوهر شادی

چیزی شبیه سرمه ی دانایی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2 PM  توسط مجید   | 

 

 

پروردگارا دعایم به درگاه تو این است :

بی نوایی و تنگ چشمی را از دلم ریشه کن ساز و از بیخ و بن بر کن

اندکی نیرویم بخش تا بتوانم بار شادی  ها و غم ها را تحمل کنم

نیرویی به من ارزانی فرما تا عشق خود را در خدمت و کمک ثمر بخش سازم

توانی به من عطا فرما که هیچ گاه چیزی را از بی نوایی نستانم و در برابر گستاخ و

مغرور زانوی دنائت خم نکنم قدرتی به من بخشا تا روح خود را از تعلق  به جیفه های

ناچیز روزگار بی نیاز کنم و از هر چیز رنگ تعلق دارد بی نیازش سازم .

و نیرویی به من ده تا قدرت و توان خود را از روی کمال عشق و نهایت محبت تسلیم 

 خواسته ها و رضا ی تو کنم .

خدایا از تو می خواهم به ما کمک کنی تا در غرور و نخوت خود سر گردان نشویم .

ای خدای بزرگ آن قدر به ما عظمت روح و تقوا عطا کن که همه ی وجود خود را با

عشق و رغبت قربانی حق کنیم

خدایا آن چنان تارو پود وجود ما را به عشق خود عجین کن که در وجودت محو شویم .

خدایا ما را از گرداب خود خواهی و از گردباد هوا و هوس نجات ده و به ما قدرت ایثار عطا کن

خدایا  در لحظات سخت امتحان نور ایمان بر قلب ما بتابان و ما را از لغزش نگاه دار.

خدایا به ما قدرت ده تا طاغوت خود پرستی را به زیر افکنیم و حق و حقیقت را فدای

منفعت های شخصی نکنیم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2 PM  توسط مجید   | 

 

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد

چه سیب های قشنگی

حیات نئشه ی تنهایی است و میزبان پرسید قشنگ یعنی چه ؟

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال و عشق تنها عشق

تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس

و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها  برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

و نوشداروی اندوه

صدای خالص اکسیر می دهد این نوش

و حال شب شده بود چراغ روشن بود و چای می خوردند

چرا گرفته دلت مثل انکه تنهایی

چقدر هم تنها خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها  هستی

دچار یعنی عاشق

و فکرکن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار ابی دریای بیکران باشد

چه فکر نازک غمناکی و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست

نه وصل ممکن نیست همیشه فاصله ای هست

اگر چه منحنی اب بالش خوبی است

برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد و عشق

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست

و عشق صدای فاصله هاست همیشه عاشق تنهاست

 و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست

دوستای گلم این دفعه چند خط از شعر مسافر سهراب نوشتم یادش بخیر دوم دبیرستان بودم دبیر ادبیاتمون می گفت نوجونا و جونای ما جونی و نو جونی شونو با شعر های سهراب می گذرونن اون موقع راست می گفت چون اکثر بچه هایی که من می شناختم  کتاب های سهراب می خوندن ولی متاسفانه الان شاید از اون آدم ها فقط ده درصدشون دیگه سهراب بخونن بقیه جونیشونو با کارای پوچ و تکراری می گذرونن امیدوارم که شما دوستای گلم از اون دسته آدم ها نباشید این شعرش خیلی قشنگه من یه چند خطشو نوشتم البته ترتیب رو رعایت نکردم امیدوارم خوشتون بیاد 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2 PM  توسط مجید   | 

بود و حریر نازک مهتاب بود و فواره و باغ بود و شب نیمه ی چهارمین بود که

 عروس تازه به باغ مهتاب زده فرود امد از سراگام زنان اندیشناک از حرارتی تازه  که در رگ

 های کبود پستانش می گذشت و این خود به تب سنگین خام مانند بود که لیمون نارس از ان

بهره می برد و در چشم هایش که به سبزه و مهتاب می نگریست نگاه شرم بود از احساس

عطشی نو شناخت که در لمبرهایش می سوخت و این خود عطشی سیری نا پذیر بود چونان

نا سیرابه ی جاودانه ی علف که سرسبزی صحرا را مایه به دست می دهد و شرمناک خاطره

 ای لغزان و گریزان و دیر به دست بود از آن چه با تن او رفت میان او بیگانه با ماجرا و بیگانه مر

 دی چنان تند که با راه هایش تن اش آن گونه چالاک یگانه بود و بدان گونه آزمند بر اندام خفته

 ی او دست می سود و جنبش اش به نسیمی می مانست از بوی علف های آفتاب خورده پر

که پرده های شکوفه را به زیر می افکند تا دانه ی نارس  اشکاره شود

نفس کوچک باد بود و حریر نازک مهتاب و فواره ی باغ بود که با حرکت های بازو های نازکش بر

 ابگیر خورد می رقصید و عروس تازه بر پهنه ی چمن بخفت در شب نیمه ی چهارمین و در ان

 دم من در برگچه ای نو رسته بودم یا در نسیم لغزان و ای بسا که د ر اب های ژرف و  نفس

بادی که شکوفه ی کوچک را بر درخت ستبر می جنباند و در من ناله می کرد و چشمه های روشن باران در من می گریست

نفس کوچک باد بود و حریر نازک مهتاب بود و فوراره ی باغ بود و عروس تازه که در شب نیمه

ی چهارمین بر بستر علف های نور سته خفته بود با اتشی در نهادش از احساس مردی در

کنار خویش بر خود بلرزید

و من برگ و برکه نبودم نه باد و نه باران ای روح گیاهی تن من زندان تو بود و عروس تازه پیش

از انکه لبان پدرم را بر لبان خود احساس کند از روح درخت و با و برکه بار گرفت  در شب نیمه

 ی چهارمین و من شهری بی برگ و باد را زندان خود کردم بی انکه خاطره ی باد و برگ از من بگریزد

چون زاده شدم چشمانم به دو برگ نارون می مانست رگانم به ساقه ی نیلوفر دستانم به

پنجه ی افرا و رو حی لغزان به سان باد و برکه به گونه ی باران و چندان که نارون پیر از غضب

 رعد به خاک افتاد دردی جان گزا چونان فریاد مرگ در من شکست

و من ای طبیعت مشقت الود ای پدر فرزند تو بودم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1 PM  توسط مجید   | 

سایه ی ابری شدم بر دشت ها دامن کشاندم

خار کن با پشته ی خارش به راه افتاد

عابری خاموش در راهی غبار آلوده با خود گفت

هه چه خاصیت که آدم سایه ی یک ابر باشد

کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم

برزگر پیراهنی بر چوب روی خرمنش آویخت

دشت بان بیرون کلبه سایبان چشم های اش کرد دستش را و با خود گفت

هه چه خاصیت که آدم کفتر تنهای برج کهنه ای باشد

آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم

کودکان در دشت بانگی شادمان کردند

گاری خردی گذشت ارابه ران پیر با خود گفت

هه چه خاصیت که آدم آهوی بی جفت دشتی دور باشد

ماهی دریا شدم نی زار غوکان غمین را تا خلیج دور پیمودم

مرغ دریایی غریوی سخت کرد از ساحل متروک

مرد قایقچی کنار قایقش بر ماسه ی مرطوب با خود گفت

هه چه خاصیت که آدم ماهی ولگرد دریایی خموش و سرد باشد

کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم سایه ی ابری شدم بر

 دشت ها دامن کشاندم آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم

 ماهی دریا شدم بر آب های تیره راندم دلق درویشان به دوش افکندم و او را خواندم

یار خاموشان شدم بیغوله های راز گشتم

هفت کفش آهنین پوشیدم و تا قاف رفتم

مرغ قاف افسانه بود افسانه خواندم باز گشتم

خاک هفت اقلیم را افتان و خیزان در نوشتم

خانه ی جادوگران را در زدم طرفی نبستم

مرغ آبی را به کوه و دشت و صحرا جستم و بی هوده جستم

پس سمندر گشتم و برآتش مردم نشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1 PM  توسط مجید   | 

اشک رازی است

لبخند رازی است عشق رازی است

اشک ان شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترک ام مرا فریا کن

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافتم

با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام

و دست هایت با همه ی دستانم اشناست

در خلوت روشن با تو گریستم

برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خواندم زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بودند

دستت را به من بده دست های تو با من اشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم به سان ابر که با طوفان

به سان علف که با صحرا به سان بارا ن که با دریا به سان ژرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من ریشه ی تو را دریافتم

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1 PM  توسط مجید   | 

برادرم   وقتی   که   مرد    دل   منم   مرد  داغ   رفتنش را براي 
 
هميشه   توي   دلم   گذاشت   ولي   اينو    هميشه بدون كه
 
دوست   دارم   اشكان   كوچولوي    مجيد    هنوز   بعد 
 
از ۸ سال
 
  غم دوريت تورا نتونستم هضم كنم  
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1 PM  توسط مجید   | 

اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است

چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم

اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است 


وقتي که من دارم فكر مي كنم وتو داري فكر مي كني كه من دارم به چي فکر مي کنم دوست دارم که فکر کني که دارم به تو فکر مي کنم

بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند 


کاري نکنيم که روزي حتي خودمان هم باور نکنيم که داريم دروغ مي گوييم آن هم به خودمان و کاري نکنيم که روزي به خدا هم دروغ بگوييم و اي کاش روزي مردم با صداقتي همچون صداقت چشمهاشان با هم سخن بگويند پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت اي واي من که قصه دل نا تمام ماند 


اگر ان شب نگاهم نمي کردي اگر در ان شب تاريک بر اين تنهاتر از تنهايي چشمک نمي زدي اگر در اولين حرفم باورم نمي کردي اگر نمي ماندي و مي رفتي من ديگر اين که هستم نبودم 


اي آفتاب خوبان، مي‏جوشد اندرونم يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت غلام همت آن رند عاقبت سوزم كه در گدا صفتي كيمياگري داند


از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هست که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد


هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من.. گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد 


سكوتم را به باران هديه كردم/ تمام زندگي را گريه كردم/ نبودي در فراق شانه‌هايت / به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1 PM  توسط مجید   | 

ســـلام امید وارم حالتون خوب باشه اقا بی انصافی نکنید و فقط عکس های وبلاگ رو نگاه کنید به خدا متنهای خیلی قشنگی داره حتما بخونید و حتما حتما حتما نظر بزارید تا این حقیر رو خوشحال کنید در ضمن من تازه واردم هر کمکی که می دونید نیازه دریغ نکنید 

 

 

 

       آدمــک اخـر دنـیــاسـت بخـند   

         آدمک عشق همین جاست بخند

                دستخطی که تو را عاشق کرد            

      شوخـی کاغـذی مـاسـت بخند

     آدمک خر نشوی گـریـه کـنی

  کـل دنـیـا سـراب اسـت بـخـند

    آن خدایی که بزرگش خواندی

                          بـه خدا مثـل تو تنهاست بخند                

 

همیشه آرزوهاتو یک جا بنویس و یکی یکی اون ها رو از خدا بخواه خدا یادش نمیره که اون هارو بهت بده اما تو یادت میره چیزایی که الان داری ارزوهای دیروزت بوده

 
برادرم وقتی که مرد  دل منم مرد  داغ رفتنش را براي هميشه توي دلم گذاشت ولي اينو هميشه بدون كه دوست دارم اشكان كوچولوي مجيد  هنوز بعد از ۸ سال  غم دوريت تورا نتونستم هضم كنم  
 
 
 
عکس زیبا
 
 
  
 
از جرعه ی تو خاک زمین در و لعل یافت
    بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم 
 
 
تا توانی در جهان یکرتگ باش
قالی از صد رنگ بودن زیر پاافتاده است

 

 

کاش معشوقه ز عاشق طلب جان میکرد

تا که هربی سرو پایی نشود یارکسی

 

 

هررفتنی رسیدن نیست اما هررسیدنی مستلزم رفتن است

 

مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد... چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هرروز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند. پروردگار هستی با این که می تواند در هر جائیاز دنیا باشد ، قلــب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگوئی گوش می کند

 
 

هیچگاه خطوط قلبمان را اشغال نکنیم شاید خدا پشت خط باشد....

عکس زیبا
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1 PM  توسط مجید   | 

 

 

امروز دلم می خواست یه روزی باشه که سالها

 

انتظارش را کشیده بود دلم میخواست امروز حکایت مرگ

 

 قو برای من اجرا بشه امروز دلم میخواست از هر روز

 

زیباتر باشم موهامو زیبا درست کنم بهترین لباس جشن

 

رو بپوشم و منتظر ش بشینم و او بیاد و زیباترین رقص

 

عمرم رو تو بازوان مردانه او داشته باشم  ............

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1 PM  توسط مجید   | 

خدایا این من خیانتکار رو ببخش کسیکه که به قلبش خیانت کرد خدایا میدونم من فراموش کردم

 

 ولی تو یادته که همیشه اینجوری باهات حرف میزدم الهی هر چقدر بخوای من صبر می کنم

 

ولی اجازه بده به یارم برسم ولی حالا من یار دیگری شدم به یارم نرسیدم راستش خدا جونم

 

صبرم لبریز شد از نامهربانیش ناراحت نبودم ولی تحمل رقیب برای دل عاشقم گران بود ای قلب

 

 مهربانم منو ببخش نه اینکه مجازاتم نکنی بخشش تو یعنی اینکه من آماده ی مجازاتم

 ........

 

 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1 PM  توسط مجید   | 

هرگز  ره  عقل  و  زهد   را  طی نکنم

 

                          نالم  چو  نی   و گوش  به  هر نی  نکنم

 

                          یک جرعه ای  از شهد لبت  می خواهم

 

                         خواهم  می  و از خلق  طلب  می   نکنم

                                                

         

     عمری است که با باده و می واله و مستیم 


     ما   می زدگان  با  سر زلف    عهد ببستیم 


     هرگز   نرود    از    سر   ما    خاطر   دلدار 


     زیرا   که   فقط   آن   بت   عیار     پرستیم.      

     

                        عشق آمد وازعشق تو مستیم

 

                       عشق آمد وما  عشق  پرستیم

 

                       عشق آمد و از   قید   برستیم

 

                       عشق آمد وما دل به تو بستیم

                                          

 

 

               جان من  ای مهربان  در دست توست

 

               این دل عاشق که دادی مست توست

 

               عاشقان  را  یار و  دلبر  جز  تو  نیست

 

               گردش  انگشتشان بر شست  توست

 

 
 

            آن کس که ز هجر من  به سر می کوبد 


            گویید  مزن به  سر   دمی  چشم گشا 


            من   پیش   توام   کجا  روی   در کوبی

 
            این من من و صد  آرزو ی  خویش گشا

            مرا   ستاره ای  بخوان  در   دور دست 


            مرا عشقی بدان در سایه های مست

 
            مرا بگو که عشق مستی هست وبس


            مرا  عشق  ببین  هر جا   که   هست

 

                           

 عشق یعنی خواستن له له زدن                                                

    عشق یعنی سوختن پر پر زدن                                 

 عشق یعنی جام لبریز از شراب         

                عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

                              عشق یعنی لایق مریم شدن

                                                    عشق یعنی با خدا همدم شدن

                                                                                  عشق یعنی لحظه های بی قرار

 عشق یعنی صبر یعنی انتظار                                                                                  

عشق یعنی از سپیده تا سحر                                                           

 عشق یعنی پا نهادن در خطر                                          

  عشق یعنی لحظه ی دیدار یار                     

              عشق یعنی دست در دست نگار           

                 عشق یعنی ارزو یعنی امید

                                          عشق یعنی روشنی یعنی سپید

                                                           


 

گردش   ليل و النهاران  دست  توست

 

جوشش اين چشمه ساران دست توست

 

شور " تنها "  را  به عشقت  بيش كن

 

وسعت اين  غنچه باران  دست تو

 

                                بر مدرسه ي عشق  يكي در مي زد

 

        ازهجر رخت  به سينه و سر مي زد

 

       " تنها " بد و مستانه  به  در مي كوبيد

 

        درسينه ي او عشق  تو  پرپر مي زد

-                             

             تو را   چه  بدانم  :  پرچم  گل ها؟

 

             تو  را  چه   ببينم  : همره  دل ها؟

 

             تو را   چه بخوانم  :   آبي    دريا؟

 

             تو را   چه بگويم : مونس " تنها"؟

 

 

تورا چه  بخوانم : ستاره یا خورشید ؟

 

تورا جه    بدانم  :  ماه   یا     ناهید ؟

 

تورا چه  بگویم  :  مستی   " تنها " ؟

 

تورا چه   ببینم   :  شعله ای  جاوید ؟    

                             

بازآی که به خود نیازم بینی
بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلط ام که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند
کی زنده رها کند
که بازم بینی
هروز دلم در غم تو زار تر است
وزمن دل بیرحم تو بیزار تراست
بگذاشتیم غم تو مگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادار تر است
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم کا هزار آفرین بر غم باد

در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زهراب چشیده ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است پای بر بند چه سود

من ذره و خورشید لقایی تو مرا
بیما غمم عین دوایی تو مرا
بی بال و پرم در پی تو می پرم
من که شده ام چو کهربایی تو مرا

غم را بر او گزیده می باید کرد
وزچاه طمع بریده می باید کرد
خون دل من ریخته می خواهد یار
این کار مرا به دیده می باید کرد

آبی کز این دیده چو خون میریزد
خون است بیا ببین که چون میریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می خورد و دیده برون می ریزد

عاشق هما سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده م شیدا باده
با هشیاری غصه هر چیز خوریم
چون مست شدیم هر چه بادا بادا

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد
جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام
امروز به خون دل قضا خواهم کرد

از بس که برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بدخواه از من
دردا که ز هجران تو ای جان جهان
خون شد دلم و دلت نه اگاه از من

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تو را بهانه ای بس باشد
مدهوش ترا ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا
مارا سر تازیانه ای بس باشد

ما کار و دکان و بیشه را سوخته ایم
شعر و غزل و دوبیتی آموختا ایم
در عشق که او جان و دل و دیده ماست
جان و دل و دیده هر دو را سوخته ایم.

 

ساقی  بده  آن باده  که  تا   مست شوم

 

چون مست شوم  به کلی از دست شوم

 

بگذار  که  تا  مست شوم - مست شوم

 

در سایه ی  نور  رخ تو    هست شوم

                        

 

 

در این دنیا که حتی ابرها نمی گریند به حال ما

 

                          همه از ما گریزانند تو هم بگذراز این تنها

گفته شده توسط پگاه

عاشقت گشتم گفتی علشقان دیوانه اند.عاقبت عاشق شدی دیدی تو هم دیوانه ای

3716os.gif

 

من/ تو /آینه

 منم تنها ترین تنهای دنیا

تویی زیبا ترین زیبا دنیا                   منم مثل امید یک قناری

قراری بر دل هر بیقراری                           منم یلدای بی پایان عشق

تو بودی مرهم زخم شقایق                     تویی ساکت تر ازپژواک شبنم

به روی برگ گلها خواب نم نم                   منم ان لهجه لبریز از درد

نگاه تو نبوده هرگزم سرد                          تویی لا لایی خواب خوش اواز

نگا هم را ببین در شوق پرواز                    منم ان دختر لبریز از مهر

که جادوی نگاهت کرده اش سحر                نگاهت را پرستم ای نگارم

                     فدای تار مویت هر چه دارم.

 

فراموشت نمی کنم

 

مرا هر چند بشکستی

نمی خواهم شکست تو

نمی خواهم که اندوهی ببینم حتی در آن چشم مست تو.

نمی خواهم تو را هرگز نمی یابم تو را هرگز

ولی ترک خیال تو نمی دارم روا هرگز

          

 

خستگی و ...

خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم
انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام
انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.

خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.

من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.

خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.
از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.

بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟

چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟

اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم.

 اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم.

من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم.

           


عاشقاني که از عشق تهي اند

يكي از اساسي ترين توهمات آدمي،
    اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد؛
    به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است.
    هر كسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست؛
    بنابراين، نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند.
    به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است.
    ما با عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند.
    والدين تظاهر مي كنند كه
    فرزندانشان را دوست دارند،
    شوهران تظاهر مي كنند،
    همسران تظاهر مي كنند ـ
    تظاهر و تظاهر.
    البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند.
    بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند.
    اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه
    عشق برترين هنر زندگي ست،
    به جادو مي ماند و معجزه مي كند!
    اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد،
    بايد براي كشف آن زحمت كشيد،
    بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه هاي آن را آموخت!
    عشق، هنر است.
    عشق ورزيدن، مهارت نيست،
    بلكه امكاني بالقوه در همگان است؛
    به همين سبب اميد آن هست كه
    روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.
    در واقع تنها در چنان روزي ست كه
    انسانيت حقيقي زاده مي شود.
    ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم.
    آن واقعه ي بزرگ و باشكوه هنوز روي نداده است..

 

 

 

رازهای عشق

راز  عشق در تواضع است .

این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.

بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.

میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند،

تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت

آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

راز عشق در احترام متقابل است.

احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .

اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ،

 با احترام به نظریاتش گوش کن .

احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .

راز عشق در این است که

 به یکدیگر سخت نگیرید .

عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است .

راز عشق در این است که

 هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را

خوشحال کند ،

کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین ،

 لبخندی از روی محبت .

نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد.

راز عشق در این است که

 رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید .

بذر علاقه ها و عقیده های تازه را

 بکار که زیبایی بروید .

ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا

 غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود .

برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند فباید به آن

 مثل هنر خلاقانه نگاه کرد .

راز عشق در خوش مشربی است .

شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در ضمن

 مراقب شوخی هایت هم باش .

شوخی نا پسند نکن . شوخی باید از روی حسن

 نیت باشد ،نه نیشدار .

راز عشق در این است که

 حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری .

آیا یک رابطه دراز مدت ، مهم تر از اختلافات

کوچک و زود گذر نیست ؟

راز عشق در این است که

 طرف مقابلت را تحسین کنی .

هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را

 می داند ،از تحسین غافل نشو .

مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت

 بگویی : دوستت دارم .

گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر

 است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .

راز عشق در این است که

 در سکوت دست یکدیگر را بگیرید .

کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید .

راز عشق در استواری است .

در فصول مختلف زندگی ،

 عشقتان را مانند کوه بلندی استوار ،

مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر

و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید ،

که همه ستارگان گسترده زمان و فضا به دو

ر آن گردش کنند.

                               I LOVE YOU


در دنيا زندگي كن بي‌آن كه جزيي از آن باشي‌

 

به ما دروغ می گفتند :
دردها را بزرگ که شوید فراموش می کنید .
درست این است :
زندگی ، آنقدر درد دارد که از درد نو ، درد کهنه فراموش می شود ....

HydroForum® Group

از زمزمه هرم ِ داغ عاشقانه ام
تا زمهریر گوش یخ بسته ات ،
زیاد راه نیست .
شاید دو انگشت .
افسوس که قلب آهنینت زنگار بسته است .

HydroForum® Group

با همه پاک دامنی ات ،
تا ابد لکه ای بر روی دامنت باقی می ماند ،
اثر اشکهای من ،
روزی که برگردی ،
با اشکهایم آن را برایت پاک می کنم .....

HydroForum® Group

دستانم را پر از گلهای رز می کنم

وبا قلبی لبریز از امید به دیدن تو مایم

وتا بگویم اولین باری که در چشمانت نگاه کردم

زندگی برایم معنایی دیگر گرفت

عزیزترین همراه  هر گاه دیدی سنگ

گریه می کند وتوانستی به اتش بوسه بزنی

من هم می توانم فراموشت کنم Baby

 

HydroForum® Group


    انسان ناراضي به بدي يك مرد گمشده است.

. انسان بدون عشق به خوبي مرگ است.

. سنگ خارا بالاخره روزي به خاك تبديل مي شود.

يك نهال تازه از خاك رشد كرده و به درختي تبديل مي شود.

 مردي و زني ميوه آن را مي خورند و بچه دار مي شوند.

اگر سنگ خارا مي تواند تبديل به قلب گرم بچه اي شود

HydroForum® Group

ز

ندگي را به تمامي زندگي كن‌
    در دنيا زندگي كن بي‌آن كه جزيي از آن باشي‌.
    همچون نيلوفري باش در آب‌; 
    زندگي در آب‌، و بدون تماس با آب‌.

چرا انسان نتواند بامهرباني و لطافت نادرش به خدا نزديک شود

HydroForum® Group

ز

ندگي را به تمامي زندگي كن‌
    در دنيا زندگي كن بي‌آن كه جزيي از آن باشي‌.
    همچون نيلوفري باش در آب‌; 
    زندگي در آب‌، و بدون تماس با آب‌.


برای تو گریستم

ميان انبوهی از خاطراتم نشسته ام ... و به ياد ارزوهای قديمی ام هميشه ارزو ميکردم

روزی نقاش باشم تا ميتوانستم رويای با تو بودن را روی صفحه ی دل حک کنم ارزو می

کردم نقاش باشم تا نقش ان دو چشم سياه مهربانت را حک کنم يا ان نگاه پر از عشق و

صداقتت را حک کنم کاش نقاش بودم تا می توانستم ان لبخند دل نشينت را حک کنم

کاش نقاش بودم تا ميتوانستم ان لب خوش رنگ که مانند شراب شيراز است حک کنم

کاش نقاش بودم نقشی از پيوند و وصال را به تصوير ميکشيدم کاش نقاش بودم پيوند دو

عاشق را به تصوير ميکشيدم فکر نميکردم روزی نقاش باشم و به جای پيوند رفتنت را

به تصوير بکشم فکر نميکردم روزی نقاش باشم و اشک چشمانم را شکست دل

بيمارم را به تصوير بکشم فکر نميکردم روزی نقاش باشم درد جدايی را انتظار طاقت

فرسا را فراغ يار را به تصوير بکشم اری من نقاشم ...............................

يک نقاش دل شکسته که روزی ارزو داشت پيوند دو عشق را به تصوير کشد ولی

امروز من تصوير جدايی را به تصوير کشيدم..................................

 

 

غم های زندگی

گلي ميميرد تا عشقي به وجود آيد و پس از مدتها عشق  ميميرد تا نهالي سبز شود

در اينصورت اي گل با طراوت زيبا براي هميشه پژمرده و پرپر شو تا عشق ها  ابدي  و جاودان باقي بمانند. 

HydroForum® Group

زندگی وامید

زندگی  زمانی برای معاوضه ندارد.

ستاره مقدس اززندگی عبور می کند

اه به همه مابا امید زنده بودن وعشق را هدیه کن.

HydroForum® Group

چه خوب بود .....

چه خوب بود اگربزرگی دلها به بزرگی دریا بود.

چه خوب بود صبر دلها مثل صبر کویر تشنه وبی کس بود

که مدتهاست طعم اب را نچشیده وچه خوب بود

هیچوقت از عزیزان جفا نمی دیدیم  

HydroForum® Group

   جستجو

اگر نگاهت به وسعت خور شید باشد

میتوانی یار را در همه پنجره ها ببینی

.اگر قلبت به زلا لی دریا باشد

میتوانی او را در همه رود ها جاری ببینی

اگر چشمانت به رنگ عشق باشد

میتوانی او را در کلبه محبت

به انتظار نشسته پیدا کنی

وکلید همان کلبه همان عشقی است

که در سرتاسر وجودت می درخشد.



 

به من بسپار

دستت را به من بسپار                تا از گر می ان وجودم را پر کنم.

گوشت را به من بسپار                 تا زمزمه عشق را در ان جاری کنم.

شانه ات را به من بسپار               تا ان را در هاله ای از نور نگهداری کنم.صدایت را به من بسپار

تا مهربا نی ات را تدریس کنم.       چشم هایت را به من بسپار

تا تازگی های عشق را در ان پیدا کنم.        جسمت را به من بسپار

تا دمادم ان را گلبا ران کنم.                  همه را به من بسپار                 

تا معنی خواستن را یاد بگیرم.            یاد بگیرم چگونه تورا بپرستم.

وچگونه با وجود تودر حضور عشق              خود را باز یابم.

                    ای کاشف مو جو دیت عشق!

Before Love Blooms

 

غم های زندگی

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لحجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چه تو در سر داشتی

از تنهایی و حسرت رها کردم ...

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و

بعد از رفتنت ...

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

و من در اوج پاییزی ترین ویرانه ی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ...

شاید به رسم و عادت پروانگی

من باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

 

 


جهان کهکشانی

قسم به ان ستاره ها                                     که لحظه لحظه با من است

قسم به موج اشک چشم                                که غم گرفته قلب خسته ام

تو اخرین گلا یه ای                                      تو اخرین تبسمی

چه عا شقانه دیدمت!                                    چه عاشقانه خواندمت!

اگر گل امید تو                                              دوباره باز بشکند

تمام لحظه های من                                       پر از ستاره می شود

صدای خنده های من                                     به جای کهکشانی ات

                        غزل غزل سروده می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1 PM  توسط مجید   | 

 

 

عشق

 esiqeshm.blogfa.com سهیلی-قشم

آسمون ابریه اما دیگه بارون نمی یاد

صدای گریه بارون توی ناودون نمی یاد

اون که من دوسش دارم از خونه بیرون نمی یاد 

واسه ی این دل تنها دیگه مهمون نمی یاد

نمی یاد نمی یاد نمی یاد تا بدونه

جای خالیش تو خونه واسه من یه زندونه

دیگه اون دوس نداره

واسه من گل بیاره

روی موهام بذاره

یادمه روزی که آشنا شدیم

روزی که مثل دو غنچه وا شدیم

وقتی اون بوسه لب هامو می بست

نم بارون رو لبامون می نشست

نمی یاد نمی یاد تا بدونه

خای خالیش تو خونه واسه من یه زندونه

دیگه اون دوس نداره

واسه من گل بیاره

روی موهام بذاره

آسمون ابریه اما دیگه بارون نمی یاد

صدای گریه ی بارون توی ناودون نمی یاد

اون که من دوسش دارم از خونه بیرون نمی یاد

واسه ی این دل تنها دیگه مهمون نمی یاد

نمی یاد نمی یاد نمی یاد تا بدونه

جایه خالیش تو خونه واسه من یه زندونه

دیگه اون دوس نداره

واسه من گل بیاره

روی موهام بذاره

یادمه روزی که آشنا شدیم

روزی که مثل دو غنچه وا شدیم

وقتی اون با بوسه لب هامو می بست

نم بارون رو لبامون می نشست

         

 .......

 ..................

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12 PM  توسط مجید   | 

تنها آشنا

من به تو نمیرسم اما هر نفس در تو فنا میشم

گوش من سکوت از بر شد اما من از توم میشم

راه ما پر درد و غمگین بود اما تو با عشق سفرکردی

من میون راه نفس باختم اما تو از من حذ کردی

ای تو تنها آشنای من حرف این نا آشنای بشنو تو به

سایه ها دلو باختی اما من به نور دست تو تویی آخرین

گل و عاشق من بدنبال شمیم تو من به تو نمی رسم اما

پرم از عطر حضور تو بین ما فاصله یک دنیاست قلب ما همیشه

بی پرواست بگذر از تلخیه دیروز لحظه ی دیدار ما فرداست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12 PM  توسط مجید   | 

esiqeshm.blogfa.com

من باختــــــــــــــــــــم ... من پذيرفتم شكست خويش را پندهاي عقل دورانديش را من پذيرفتم كه عشق افسانه است اين دل درد آشنا ديوانه است ميروم شايد فراموشت كنم در فراموشي هم آغوشت كنم مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزاد باش آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12 PM  توسط مجید   | 

 

esiqeshm.blogfa.com

 

دیــدن روی تو بر دادن جـــــــــــــان می ارزد
 

لحظه ای پیش تو بودن بــه جهـان می ارزد

قامت راستم ار تیـــــــــــــــر نگاهت خم کرد
 

نبود غم کــــــه به این پشت کمـان می ارزد

گـر چه سـرمایه مرا جان بود اندر ره عشـق
 

تــو لبت را بگشــــــــــــــا ، دادن آن می ارزد

چه غمی هست اگـــر یکسره در این سـودا
 

دل کند تا ابدالدهــــــــــــــــر زیـان ، می ارزد

گر کنــــــــــــــد محتسبم کور به جـرم نگهی
 

به هـمان چشـــــم پر از راز نـهان ، می ارزد

گر محقــر بود این خانه ولی هــــــــر چه بود
 

یکشب از لـطف در این خــانه بمان می ارزد

الغرض عشق به رســــــوائی و بد نامی ها
 

به مـلامت شــــــــــدن و زخم زبان می ارزد

با تو هر آنچه که آمد به نظر( رحــمان) گفت

تو بـگو ، هر چه تو گوئی به همان می ارزد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12 PM  توسط مجید   | 

 

esiqeshm.blogfa.com 

پاره ای هنگامها با دیدنت
دیده ام پر می شود از اشك شور
وز دو چشم غم نوازم می چكد
قطره ای شفاف و روشن چون بلور

آسمان با وسعت بی انتها
پیش احساست هراسان می شود
آفتاب از دیدن سیمای تو
پشت ابر تیر ه پنهان می شود

می رسی از راه و با آغوش خویش
بر دلم دست نوازش می كشی
یك قلم از جنس رویا می خری
با عطوفت طرح سازش می كشی

لحظه ها گم می شود . غم می رود
زخم قلبم را مداوا می كنی
با نگاه مهربانی بی درنگ
د ر شبم كوبنده غوغا می كنی

می توانی از تمام مادران
با وفا تر باشی و دلداده تر
می توانی همسری یكتا شوی
وز حریر برگ گلها ساده تر

بوی گیسویت معطر می كند
شانه های خسته از شلاق را
یك نفس با یاد تو بهتر مرا
تا به رویا دیده باشم باغ را

عالمی دارد تمنای لبت
بوسه ات غم را گریزان می كند
این نگاه خسته و افسرده را
همچو دشتی غرق باران می كند

می شكوفد بر لبان بسته ام
خنده از ژرفای ماتمهای دل
ای سراپا همدلی آخر رها
تا به كی از خوبیت باشد خجل؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12 PM  توسط مجید   | 

 

Esiqeshm.blogfa.com

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.
زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چون گل، که بنوشی اش چون شهد.
زندگی، بغض فـروخورده نیست.
زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.
زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.
زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.
زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.
زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است.
زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.
زندگی، شـــوق وصال یار است.
زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس.
زندگی، تکیه زدن بر یــار است.
زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.
زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است.
زندگی، قطعه سرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به سرشاخه امید و رجا.
زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.
زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است.
زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است.
زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.
زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.
زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است. به، كه چقدر شیـــرین است.
زندگی،خاطره یک شب خوش،زیر نور مهتاب،روی یک نیمکت چوبی سبز،ثبت در سینه است.
زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.
زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است.
زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق.
زندگی، گاه شده است که برد بیراهم.
زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد.

Esiqeshm.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12 PM  توسط مجید   |