دلم شکست
عیبی ندارد شکستنی است دیگر ، می شکند
اصلا فدای سرت ،

قضا و بلا بود از سرت دور شد . . .
اشکم بی امان می ریزد
مهم نیست
آب روشنی است
خانه ات تا ابد روشن عشق من...

 

گاهی اوقات به یکی نیاز داری... که وقتی ناراحتی

بیاد پیشت بشینه و سعی کنه خوشحالت کنه... یکی که وقتی

 داری گریه میکنی اونم گریش بگیره... وقتی حالت خوب نیست آروم و قرار نداشته باشه.. بهش نیاز داری ولی نیست ! نباید سرزنشش بکنی... به این فکر کن که....

 یکی دیگه هم بهش نیاز داشته !

شاید بیشتر از تو....

 

 

❤ As ❤❤ As ❤❤ As ❤❤ As ❤

 

 

 

عاشقانه هایی که نوشتن ندارد...

نمیدانم عاشقی چیست...

من...

از عشق فقط یک یادگاری دارم...

شکستن بیجا...

 

 

❤ As ❤❤ As ❤❤ As ❤❤ As ❤

 

 

 

سر انجام یک عشق نافرجام :

یکی بود......یکی نابود....

 

 رفت و دیگر ندارمش

تقصیر خودم بود

ته این همه شعر که برایش نوشتم

نقطه نگذاشتم...

 

 

❤ As ❤❤ As ❤❤ As ❤❤ As ❤

 

 

 

هنوز مثل سابق

مهربانم

اما دیگر کسی صدایم نمی کند

مهربانم” …

 میدونید!!! 

ﻭﻗﺘﯽ

ﺩﻟﺖ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ “ﮔﯿﺮ” ﺑﺎﺷﻪ ،

ﮐﻞ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﻭ “ﻧﺦ ﮐﺶ” ﻣﯿﮑﻨﻪ

 

 

 

 

واما...

بـــــــــــاز در پایان حرفهایم...

 

 

تنهایی یعنی:
عاشقشی ...
ولی حق نداری بهش نزدیک بشی
چون:اون دیگه تنهانیست...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

من...

 یکی بود ِ همیشه ام  و...

 تـو...

یکی نبود ِ بی کسی هایم!

يکی بود که اونم رفت!!!

کاش از اول ...

غير از خداهيچکس نبود....

❤ As ❤❤ As ❤❤ As ❤❤ As ❤

وقتی كه دلتنگ باشيم
ديگر فرقی ميان زندگی و مرگ نيست
چشمهای بسته
ترانه های آرام
اشكهای نم نم
حتی در ميان بغض های نفس گير خنديدن
ديگر چه فرقی می كند
كه كی يا كجا....
ارام ارام زمزمه ميكنی
تمام حجم نبودنش را در ميان هجاهای كوتاه ، كوتاهكه بغض امان امتدادش را در مشتِ فشردهحبس كرده است...ميخوانیمی نوازینرم نرماهسته اهستهنه.... كسی كه بايد اينجا نيست!نه.... اويی كه بايددر جايی كه نبايد....برای ترانه هايتشعر دلتنگی می سرايد...تو بخوان...نرم .. آهسته.. آرام .. آرام...

❤ As ❤❤ As ❤❤ As ❤❤ As ❤

و باز در پایان حرفهایم....

می نویسم دوستت دارم...٬
تو از کنار این شعر
آهسته عبور کن
باور کن...
یکی دارد اینجا
یواشکی٬گریه هایش را میخندد
;...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

 

کَـــــر شدم !!!چقدر نوشته های اینجا بلند گریه می کنند !انگار تقصیر هم ندارند ... !انگار زیاد منتظر ماندند ،و شاید حدیث بی قراریستو یا ...

عاشقانه هایی که نوشتن ندارد...

و من ...

هنوز رويا مي بافم ...

 

 

و باز در پایان حرفهایم...

یکسال گذشت.حسرت این چند روز دیر کردنم

تا پایان زندگی ام بر دلم میماند...

خواستن ؛ همیشه توانستن نیست .... ! گاهی خواستن ؛

داغ بزرگی است که تا ابد بر دلت می ماند ... !!!

شاید...

 وقت آن رسیده که کمی...

به خودمان اهمیت بدهیم... وگرنه لا به لای زندگی از بین می رویم. و هیچ کس هم نمی فهمد

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_3859334911392292315.7993.jpg

 

 عشق نمي پرسه اهل کجايي

 

 

فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني

 

 

عشق نمي پرسه چرا دور هستي

 

 

فقط ميگه هميشه با من هستي

 

 

عشق نمي پرسه که دوستم داري

 

 

فقط ميگه : دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_6702098461401643791.8045.jpg

 

لوتی بودن به دستمال نیس به دله@

 

به جمال نیست به کماله@

 

به چاقونیست به غیرته@

 

به جاهلی نیست به مرد بودنه@

 

به مو نیست به مرامه@

 

به زخم صورت نیست به زخم دله@

 

به دل شکستن نیست به دل اروم کردنه@

 

بدچشمی و بی ناموسی نیست خلق را ناموس خود دانستنه@

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_3271824221392293632.7601.jpg

 

حکـــــــــــــــــــــایت من

حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقــــــی نداشت

 

دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــر نداشت

 

حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــه نزد

 

زخم داشت اما نـــنــالیــــــــــــــــد

 

گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت

 

حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه

 

پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــود

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_12408001361401643791.7697.jpg

 

از دور دوستت داشتم

 

بی هیچ

 

 

عطری

 

آغوشی

 

نگاهی

 

یا حتی بوسه ای

 

تنها دوستت داشتم

 

اما حالا اگر دور شی

 

چه کنم با این همه وابستگی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_20489503981400211812.846.jpg

 

چه زیباست به یاد تو با چشمهای خسته گریستن

 

چه زیباست همیشه در تنهایی ترا حس کردن

 

 

چه زیباست در خیال با تو زندگی کردن

 

عزیزم نام تو بر قلبم خالکوبی شده تا فراموشت نکنم

 

عزیزم همچون نفس کشیدن ترا به خاطر می سپارم

 

یک روز دیگر هم بدون تو گذشت

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_15584865761401643791.7078.jpg

 

تو را مانند گلهای بهاری دوست دارم

 

عشق جانسوز تو را با بی قراری دوست دارم

 

نغمه شاد تو را خوشتر ز آواز قناری

 

ای پرستوی ز بام من فراری دوست دارم

 

تا تو می خندی به رویم با دو چشم مست وحشی

 

زندگی را با همه بی اعتباری دوست دارم

 

گریه با من الفت دیرینه دارد در غریبی

 

مرغ بارانم که دائم اشکباری دوست دارم

 

گر بپرسی دوستم داری هزاران سال دیگر

 

با زبان شعری گویم آری دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_6765137101393609134.0461.jpg

 

تو روزگار رفته ببین چی سهم ما شد

 

از عاشقی تباهی

 

 

از زندگی مصیبت

 

 

از دوستی شکست و

 

 

از سادگی خیانت

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

http://up.hammihan.com/img/userupload_2013_7687143091393598166.2589.jpg

 

اجازه هست که عشقتو، توکوچه ها داد بزنم؟

 

 

روپشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

 

 

اجازه هست که هرنفس ترانه بارونت کنم؟

 

 

ماه و ستاره روبازم فدای چشمونت کنم؟

 

 

اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه؟

 

 

بهت بگم عاشقتم، دوست دارم یه عالمه

 

 

اجازه هست نگاهتو، توخاطرم قاب بکنم؟

 

 

چشمی که بدخواهمونه ، به خاطرت خواب بکنم؟

 

 

اجازه ، فریاد بزنم : توقلبمی تا ابد؟

 

 

بدون اگه رسوابشم به خاطرت خوبه ، نه بد!

 

 

اجازه هست دریا باشم ، کویر رو پیمونه کنم؟

 

 

توصدف دلم بشی، من تودلت خونه کنم؟

 

 

اجـــــازه هـــــســـــــت ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

هنر عاشقي من اين بود که بي تو با تو بودم...

 

 

 

ﺧﺪﺍﯾــــــــــــــــــــــــﺎ ... ﮔـــــــــــﺮﯾــــــــــﺴﺘــــﻢﺑـــــــــــــــﺮﺍﯼ ﺍﻭ ... ﺍﺯ ﺗـــــــــــــﻪ ﺩﻝ ! ﺍﻣــﺎ ...! ﺗــــﻮ هم ﺑــــــــــــــــﺎﻭﺭﻡ نکردی... ﺧــــــــــﺪﺍﯾــــــــﺎ ... کاش به او میگفتی ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤـــــــــــــﺶ ... ﺣﺘـــﯽ ﺍﮔﺮ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﻓﻘﻂ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯼ ﺑود... ﺣﺘﯽ ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻪ ﺑﺪ که با او همه چیز خوب بودﺣﺘـــــﯽ ﺍﮔﺮ ندانسته ﺑﺪﻯ ﮐــــــــﺭﺩﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮ...

میگفتی ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤــــــــــــﺶ !... ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﭼﻪ ﮔﺬﺷــــــــــــﺖ .. ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ مـن فقط ﺑﺎ ﺍﻭ ﺷﺎﺩﻡ...بگو ﺑـــــــــﻤـــــــــاند!!! بخواه ﺑــــــــــــــــاشد!!! ﮔــﺬﺷﺘـــــــــــﻪﻣﻬــــــــﻢ ﻧﯿـــﺴﺖﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤش خدایا ... خـــــدایا می شنوی اگـر تو بخواهی همه چیز حل می شـود!!!!همـــــه چیـــــز ... بخـواه،...من او را دوسـت دارم می شنوی؟

خدایا حرف دلم را میشنوی...

از ته دل دارم میگویم...

خودت گفته ای که !!!!

هر کس خالصانه از ته قلبش چیزی بخواهد...

او را پشیمان باز نمیگردانی...

خدایا صدایم میآید...

خسته ام .....

 

 

در پایان حرفهایم...

چی می شه یک بار برای همیشه ....

از عکست در بیای... و اون قدر محکم من رو در آغوشت بگیری که...

 باور کنم دیگه هیچ وقت نمیری

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

امروز هم با ...!!!

 

"بی تو"بودن دارد میگذرد!!!

 

خوش بحال

 

"یادم"

 

که همیشه با توست...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

 

حکـــايت تلـــخيـــست ...
مانــــــده ام بــــــراي تــــــــــــو
رفتـــــــــه اي بــــــراي ديـــگـــــــــري….

و در ســوال دلـتـنگــیهای دیــگران...

میگویم....!

حـالم خوب است !

و همچنان...به رویا پردازی با تو مشغولم !آن چنان که باورم شده است عمری را با تو زندگی کرده ام !

 

❤ As ❤❤ As ❤❤ As ❤❤ As ❤

 

و باز در پایان حرفهایم...

آنقدر پیش این و آن از خوبی هایت تعریف کردم !
که وقتی سراغت را می گیرند ...
شرم دارم بگویم تنهایم گذاشت

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

 

 

چه تلخه …! خـــــــــودت مجبور بشی بزاری بری اما دلت باهات نیاد ...

راستش را بخواهی ...

ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ !! ﺣﺴﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ,با ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫﺴﺘﯽ ... ﺑﺎﺵ ! ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ ﺍﺻﻼ ...

ﻓﻠﺴﻔﻪ ﯼ ﺭﻓﺘﻨﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻮﺩ ! ﺍﺻﻼ ... ﻓﻠﺴﻔﻪ ﯼ ﻋﺸﻖ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ ! ﺑﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻣﻦ ... ﻋﺸﻖ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ...

 ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻧﺪﻥ ... ﻭ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ !

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ... ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ... ﻧﺒﻮﺩﻥ ...

ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻦ ... ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﺎﻥ ﺳﻬﻢ ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻭ ﺩﺭﺩ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺷﺪ

 ﻭ ﺳﻬﻢ ﺗﻮ... ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ!

 ﮔﻔﺘﻢ ، ﻣﻦ شکاک ﻧﯿﺴﺘﻢ ... ﻭﻟﯽ حسودم !! ﻭ حسادت ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺶ ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﻡ ... ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ...

 ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ... ﻣﺜﻞ ﻣﻦ ...

 ﻋﺎﺷﻘﺖ ...ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ! ﻭ ﺍﮔﺮ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﻧﺸﺪ !! ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ِ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﯼ ﻋﺸﻖ ﺷﻮ ... ﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩ !ﻭ ﺑﺪﺍﻥ ! ﮐﻪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ...

 ﻫﻤﯿﺸﻪ ... ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺗﻮﺳﺖ

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

 

امـــروز دیدمت...

اما چه دیدنی...

احوالم رو ندیدی...

نفسم به شماره افتاد

وقتی بیشتر نگاهت کردم

بغض بودو نگاه...

و قطره ای محبوس در دیدگانم

دم و بازدم سینه ام دیگر نا نداشت،

ضربان قلبم بود و هق هق نفس هایم

نگاه کردنت آرمشی شد در وجودم...

یاد شبی افتادم که می خواستم خانه احساسم را

با تو بسازم کنار تو و برای تو...

 با رفتن تو...

 من به سهم تمام موجودات عالم گریستم

در سرزمین خیالم از هرکس سراغت را گرفتم

نشانی از تو نبود...

ولی من لحظه ای دیدمت،

و پلک های خسته ام طاقت نیاوردند

و بی امان بر چشمان خیسم تکرار شدند

چه دقایقی...

نفسگیر و سخت...

خواستم هم بغض آسمان شوم

گرچه باران هم از بی کسی اشکهایم شرم می کند

من ماندم و یک دنیا خاطره و یک مشت گلبرگ از جنس ماتم

می خواستم دنبالت بدوم

ولی یادم آمد که سهم دیگری هستی!

چه تلخ است...

بدان بی تو بودن تنها، غمی است.

که دردش را تاب نخواهم داشت.

میدانم که دیر رسیدم...

کاش آن روزها دوباره تکرار میشدند!

سهم من از تو بودن فقط نگاه شد

ومن فقط...

 از دوربرایت دست تکان می دهم

و می دانم مرا بخشیده ای...

فرشته ی زیبای من...

بدان که تمام وجودم مملو از تو است

باور می کنی...؟

با آخرین قطرات خونم ، نام تو را نوشته ام...

منی ک آرزوی دیدنت را حتی در خواب داشتم...

امروز از نزدیک دیدمت...

ولی...

 وقتی دیدمت پاهایم مرا یاری نکرد...

 و مغزم به دلم اجازه نداد که بایستم...

از کنارت که رد شدم!

شانه هایت خسته و افتاده بود.

سر به زیر و آروم میرفتی!

آنقدر، غرق درون خودت بودی که منو ندیدی...!

یعنی واقعا...!

سنگینی یک نگاه آشنا را حس نکردی...؟

خواستم سلامی کنم....

 ولی ...

دنیایت آنقدر شکننده بود که پشیمان شدم.

عبور کردم و خاطراتم زنده شد...

روزهایی که فراموش نمیشوند

 ولی...

  رنگ باخته اند و کمرنگ شده اند!

ایستادم و نگاهت کردم.

دور شدنت را فراموش نمیکنم....

 زیرا که برای گذشته ای بر باد رفته نیز احترام قائلم!

و هنوز امیدوارم ...

 

و باز در پایان حرفهایم...!

نمیدانم چه حسی بود...

 و نمیدانم چه باید میکردم...

ولی...!

ای کاش چشمان معصومت...

حتی برای لحظه ای کوتاه !

به چشمانم خیره می شد...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

آمده ام ای شاه پناهــم بــده...

همدردای مهربـــون اگه خــــدا بــخواد.

هفدهم این ماه راهی پابوس امام رضـــــام..!

از طرف همتون نایب زیاره...

دعا گوی همتونم...

یــــــا امــــام رضــــــــــا...

دیر گاهیست دلم شوق زیارت دارد!!!

امشب دل خسته آمده ام.!

که برایت بنویسم...

اما دستم به قلم نمیرود...

نمیدانم...

از سوز دلم بگویم یا از شرمساریم...!

نمی دانم دلتنگیم را چگونه باز گو کنم...!

مولای مهربـــانم...

وقتی سال به پایان رسیدو ...!

دعوت نامه دیگر برایم نیامد...!

وقتیکه فروردین ماه نفسهای آخرش را میکشید...

دل خسته او شکسته بسویت آمدم...

آمدم بگویم که...!!!

دلم همیشه به هوایت پر میکشد ...!

دلم از شوق دیدارت سرشار است...

و دلم گواهی میداد...

دیر یا زود مرا بسوی خودت خواهی خواند...

یــــــا رضــــا...!!!

فدای مهربونیات ...!!!

همینطور چشم انتظار بودم که...

ماه به آخر نرسیده جواب دل شکسته رو دادی...

یــــــا رضــــا...!!!

از این زیباتر چه میخواهد ...

دلی که این چنین عاشق توست...

بهر حاجات اگر دست دعا برخیزد... دلبری هست به هر حال به پا برخیزد... لطف آقای خراسان ز همه بیشتر است... هر زمان از دل پردرد صدا برخیزد...

 

 یــــــا امــــام رضــــــــــا...

من بی دل آمدم که تو دلدار من شوی ...

غمدیده آمدم که تو غمخوار من شوی...

شادم که در حریم تو افتاده بار من...

آیا شود ز لطف خریدار من شوی...

خودرا ز راه دور کشاندم به کوی تو...

دلخسته آمدم که مددکار من شوی...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

میخواستم بگویم تا به حال شده است که دو نفری روبروی آینه دستشویی یک و نیم متریتان بایستید و باهم مسواک بزنید و درون آینه با دهن پر از کف باهم حرف بزنید و بعد به این میزان حماقت شیرینتان بخندید ؟ میخواستم بگویم تا به حال شده چهار ساعت تمام روی یک مبل یک نفره به یکدیگر گره بخورید و از یک اتفاق ده دقیقه ای ساده که در سوپر مارکت آقای طهماسبی اتفاق افتاده بود برای هم داستان تعریف کنید ، چرت و پرت بگویید ؟ میخواستم بگویم شده است کلید نیاورده باشی و تندت گرفته باشد مثل دوران کودکی و بعد پنج دقیقه پای آیفون اذیتت کند تا در را وا کند ، بگوید قیافه ی یوگی را در بیاور با این اینکه آیفون تصویری نیست ، احمق دم آیفون بگوید: خب تو خودت بکن ، من مسئول کلید نداشتنت نیستم ، بعد هار هار بخندد ؟ میخواستم بگویم شده است زنگ بزنی و بگویی کجایی و بگوید با مادر شوهرم اومدم خرید برای شوهرم ؟ و بعد تو بدانی که آن بار اولیست که با مادرت ملاقات داشته ؟ تا به حال شده چنین قندی در دلت آب شود ؟ میخواستم بگویم شده شرط بندی را ببازی و شرط آن باشد که سه شب تمام پتو مال او شود و تو سر خروس خوان صبح منت پتو را بکنی ؟ میخواستم بگویم شده است توی برف تو را مجبور کند که با شلوارک و دمپایی بروی سوپر سر کوچه خرید کنی و موقع رفت و برگشت هار هار از روی پنجره آشپزخانه که رو به کوچه است به تو بخندد ؟ میخواستم بگویم شده است به بهانه ی بستن دکمه پیراهن بیاید داخل اتاق پُرُو آن بوتیک خوشگله سر میدان و ببوستت و بعد بگوید " تقصیر من نیست ، اینقدر خوشتیپ شدی که آدم نمیتونه جلو خودش رو بگیره .. " میخواستم بگویم شده است ساعت سه صبح زنگ بزند و بگوید : دوستم داری ؟ و بعد بگوید خب خیالم راحت شد ، بخواب بخواب ! میخواستم بگویم شده است کل کوچه پس کوچه های شهر را که موقع ترافیک ساعت هفت ، هشت غروب حکم جاده ابریشم را پیدا میکند ، پیاده قدم زده باشید و همه اش را یادش بدهی ؟ میخواستم بگویم ، میخواستم خیلی چیزها بگویم به کسی که روبرویم نشسته بود و خیلی آسان میگفت : آره میدونم ، میفهمم ، اما آخر دنیا که نیست ! من از خیلی ها این را شنیده ام عزیز جان ، از قضا میخواهم بگویم اتفاقا اینجا درست آخر دنیاست ، بله ، آخر دنیا درست همینجاست ، آخر دنیا برای هر کسی یک جاست ، و برای من دقیقا همین نقطه آخر دنیاست میخواستم همه ی اینها را بگویم ، اما حرفهایم را خوردم تا سیر بمانم و بعد تبسم کردم تبسم کردم و تبسم کردم ..

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

میخواستم بگویم تا به حال شده است که دو نفری روبروی آینه دستشویی یک و نیم متریتان بایستید و باهم مسواک بزنید و درون آینه با دهن پر از کف باهم حرف بزنید و بعد به این میزان حماقت شیرینتان بخندید ؟ میخواستم بگویم تا به حال شده چهار ساعت تمام روی یک مبل یک نفره به یکدیگر گره بخورید و از یک اتفاق ده دقیقه ای ساده که در سوپر مارکت آقای طهماسبی اتفاق افتاده بود برای هم داستان تعریف کنید ، چرت و پرت بگویید ؟ میخواستم بگویم شده است کلید نیاورده باشی و تندت گرفته باشد مثل دوران کودکی و بعد پنج دقیقه پای آیفون اذیتت کند تا در را وا کند ، بگوید قیافه ی یوگی را در بیاور با این اینکه آیفون تصویری نیست ، احمق دم آیفون بگوید: خب تو خودت بکن ، من مسئول کلید نداشتنت نیستم ، بعد هار هار بخندد ؟ میخواستم بگویم شده است زنگ بزنی و بگویی کجایی و بگوید با مادر شوهرم اومدم خرید برای شوهرم ؟ و بعد تو بدانی که آن بار اولیست که با مادرت ملاقات داشته ؟ تا به حال شده چنین قندی در دلت آب شود ؟ میخواستم بگویم شده شرط بندی را ببازی و شرط آن باشد که سه شب تمام پتو مال او شود و تو سر خروس خوان صبح منت پتو را بکنی ؟ میخواستم بگویم شده است توی برف تو را مجبور کند که با شلوارک و دمپایی بروی سوپر سر کوچه خرید کنی و موقع رفت و برگشت هار هار از روی پنجره آشپزخانه که رو به کوچه است به تو بخندد ؟ میخواستم بگویم شده است به بهانه ی بستن دکمه پیراهن بیاید داخل اتاق پُرُو آن بوتیک خوشگله سر میدان و ببوستت و بعد بگوید " تقصیر من نیست ، اینقدر خوشتیپ شدی که آدم نمیتونه جلو خودش رو بگیره .. " میخواستم بگویم شده است ساعت سه صبح زنگ بزند و بگوید : دوستم داری ؟ و بعد بگوید خب خیالم راحت شد ، بخواب بخواب ! میخواستم بگویم شده است کل کوچه پس کوچه های شهر را که موقع ترافیک ساعت هفت ، هشت غروب حکم جاده ابریشم را پیدا میکند ، پیاده قدم زده باشید و همه اش را یادش بدهی ؟ میخواستم بگویم ، میخواستم خیلی چیزها بگویم به کسی که روبرویم نشسته بود و خیلی آسان میگفت : آره میدونم ، میفهمم ، اما آخر دنیا که نیست ! من از خیلی ها این را شنیده ام عزیز جان ، از قضا میخواهم بگویم اتفاقا اینجا درست آخر دنیاست ، بله ، آخر دنیا درست همینجاست ، آخر دنیا برای هر کسی یک جاست ، و برای من دقیقا همین نقطه آخر دنیاست میخواستم همه ی اینها را بگویم ، اما حرفهایم را خوردم تا سیر بمانم و بعد تبسم کردم تبسم کردم و تبسم کردم ..

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

 בُنـــیــــــا...
בُنــیـــاے ریــــاضـــﮯ استـــــ!
وقتـــﮯ عشــقـــــرا تقسیمـــــ کرבَنــــב
تــــو خــــارجـــــ "قسمتــ ــــــ ــ" مــלּ شــــבے
 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

 

برای نبودن که . . .
همیشه لازم نیستــــــــــ راه دوری رفته باشی
میتوانی همین جا...
پشت تمـــــــــام ِ بغضهایت ، گم شده باشی

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

 

یکی بود ولی یکی نبود
بپرسد
چگونه به دوش کشید بارِ این همه نبودِآن یکی را
وقتی که هر چه بود برای او بود و بی او نبود
..

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

 
گوشه نــدارد که یـکـــ گوشه اش بنشینمـــ ...
و نفسی تــازه کنمـــ ...
گــرد گــرد استـــ ..
این زمین..
ایــنــ روزگــــار ...
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

یک روز بودم و یک روز نبودم این همان است که همه خواهند دید
تجربه زیباست اگر بگذارند حال که هستم می خواهم بنویسم
چون که نوشتن تجربه است
.

زندگی را باید از او جست و جود
غم را در ماتم او غصه بود
او شد شاه و دلم سرباز او
زهر بر جامم زدند با نام او
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8 AM  توسط مجید   | 

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده‌ی من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا

دست ایام ورقها زده است

زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می‌بینند

زیر خاکستر جسمم باقیست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12 PM  توسط مجید   | 

کلافه ام

 

 
 
 
 دلم میخواهد نباشم
بروم...دور شوم
از خودم ...از همه
کلافه ام از بودن های اجباری 

 
 

حوا که بغض کند…
 
حتی خدا هم اگر سیب بیاورد….
 
چیزی بجز آغوش ادم ارامش نمیکند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15 PM  توسط مجید   | 

 
 
نبود تو
قصه نیست
حقیقت پاییز است
در حسرت و آه
نبود تو
تراژدی گام من است
به روی فرش زرد تنهایی
به گاه تنگ
نبود تو
حقیقت تلخ من است
در بی‌همراهی بازدم احساس
میان چشم‌انداز عریان درختان
و پاییز
جام شوکران خواهد بود
برای من
در نبود تو
به تمنای حضور
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15 PM  توسط مجید   | 

 

شبیه مه شدی...
نه میتوان در آغوشت گرفت،نه آنسوی تورا دید!
فقط باید در تو گم شد......

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15 PM  توسط مجید   | 

گفتی "بخند" .... گفتم " نگاه کن"
    گفتی" بگو " ....گفتم "بشنو"
                         گفتی"عاشق شو" ..... گفتم "حس کن"
                          گفتی "ثابت کن" .... گفتم "لمس کن"
                      گفتی "گریه کن" .... گفتم "بزن"
                                   گفتی " برو " ....گفتم ... "خدا نگهدار"
               ببین !
                              همیشه حرف ، حرف تو بوده!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15 PM  توسط مجید   |